الفيض الكاشاني

512

راه روشن ترجمه كتاب المحجه البيضاء فى تهذيب الاحياء ( فارسى )

نگرانى و تشويش خاطر و بازماندن از ذكر خدا بر گرسنگى صبر كند . 2 - به گونه‌اى باشد كه بتواند با گياه و چيزهاى پستى كه اتّفاقا بيابد رفع گرسنگى كند . هر گاه اين دو شرط رعايت شود و بىتوشه سفر كند دور نيست كه در بيابانها در طول هفته با انسانى روبرو شود يا به منزلگاه يا روستايى برسد و يا گياهى بيابد كه در حال جهاد با نفس خود را با آن زنده نگه دارد ، و جهاد ستون توكّل است ، و خواصّ و امثال آنها از متوكّلان بر همين امر اعتماد مىكردند . دليل بر آن اين كه خواصّ هرگز سوزن ، مقراض ، نخ و ظرف آبخورى را از خود جدا نمىكردند و مىگفتند : زيانى به توكّل نمىرساند ، و سبب اين بود كه مىدانستند در بيابانها آب بر روى زمين جريان ندارد ، و سنّت خداوند بر اين نيست كه آب بدون دلو و طناب از چاه بالا بيايد ، و طناب و دلو در بيابانها غالبا وجود ندارد چنان كه گياه وجود دارد . و آب در هر روز چند بار براى وضو ، و براى رفع تشنگى در هر روزى يا دو روز يك بار مورد نياز است ، چه مسافر بر اثر گرمى ناشى از حركت نمىتواند در برابر تشنگى صبر كند هر چند در برابر گرسنگى شكيبايى مىورزد . همچنين او بيش از يك جامه ندارد و بسا كه پاره شود و عورتش مكشوف گردد . سوزن و مقراض نيز غالبا به هنگام گزاردن نماز در بيابان يافت نمىشود ، و از آنچه در بيابان مىتوان يافت در بريدن و دوخت چيزى جانشين آنها نمىگردد . بنابر اين هر چه به معناى اين چهار چيز است به درجهء نخست ملحق نمىشود ، چه امور مذكور ظنّى است و قطعى نيست ، و محتمل است كه جامه‌اش پاره نشود ، يا كسى جامه‌اى به او بدهد ، يا در كنار چاه كسى را بيابد كه او را سيرآب كند . امّا اين احتمال وجود ندارد كه طعام جويده شده به سوى دهن او به حركت درآيد . لذا ميان اين دو درجه تفاوت است ليكن دومى در معناى اوّلى است ؛ از اين رو مىگوييم اگر به يكى از درّه‌هاى كوهها برود كه در آن آب و گياه نباشد و كسى به آن جا وارد نشود ، و در آن جا بنشيند و توكّل كند او گناه كرده و در نابودى خويش كوشيده است . چنان كه نقل كرده‌اند زاهدى از شهرها دورى گرفت و در دامنهء كوهى مقيم شد و گفت : از كسى چيزى درخواست نمىكنم تا خداوند روزى مرا برساند . هفته‌اى گذشت و نزديك بود از گرسنگى بميرد ليكن روزى او نرسيد ، گفت : اى پروردگار من ! اگر مرا زنده نگه مىدارى رزقى را كه روزيم كرده‌اى به من برسان و گر نه جان از تنم بگير . خداوند به او وحى فرمود : به عزّت و جلالم سوگند روزيت را نمىرسانم تا آنگاه كه به شهرها درآيى و ميان مردم بنشينى .